محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6731
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « من زنى هاشمىام . » سر خويش را بلند كرد و من او را از همه كس زيباروىتر ديدم ، گفت : « اين قوم سوى ما آمدند ، پدر و مادر و برادران و همه كسانم را سر بريدند . پس از آن سرشان مرا گرفت كه پنج روز بنزد وى ببودم . آنگاه مرا برون آورد و به ياران خويش داد و گفت : « او را پاك كنيد . » خواستند مرا بكشند كه گريان شدم . يكى از سردارانش به نزد وى بود كه گفت : « او را به من ببخش . » گفت : « او را بگير . » و او مرا برگرفت . سه كس از يارانش بنزد وى ايستاده بودند كه شمشيرهاى خويش را كشيدند و گفتند : « او را به تو نمىدهيم ، او را به ما بده و گرنه او را مىكشيم . » خواستند مرا بكشند و سر و صدا كردند ، سر قرمطيان آنها را پيش خواند و از خبرشان پرسش كرد كه به دو خبر دادند ، گفت : « از هر چهارتان باشد . » پس مرا بگرفتند ، من با هر چهارشان هستم ، خدا مىداند كه اين مولود از كدامشان است . ( 102 گويد : پس از آنكه شب شد مردى آمد ، زن به من گفت : « او را تهنيت گوى . » و من او را تهنيت گفتم . كه پاره نقره اى به من داد ، سپس ديگرى آمد و باز ديگرى كه هر - كدامشان را تهنيت مىگفتم و يك پاره نقره به من مىداد . وقتى سحر شد گروهى همراه مردى بيامدند كه شمعى پيش روى وى بود و پوشش حرير داشت كه بوى مشك از آن بلند بود ، زن به من گفت : « او را تهنيت گوى . » من بپاخاستم و به دو گفتم : « خداى رويت را سفيد كرد ، ستايش خداى كه اين پسر را به تو داد » و او را دعا گفتم و او پاره نقره اى به من داد كه هزار درم بود . آن مرد باقى شب را در اطاقى بماند ، من نيز در اطاقى بماندم ، صبحگاه به آن زن گفتم : « اى كس به خدا حق من بر تو واجب شد ، خدا را ، خدا را ، دربارهء من رعايت كن و مرا نجات بده . » گفت : « از كى نجاتت بدهم ؟ » پس خبر پسرم را با وى بگفتم و گفتم من به دلبستگى وى آمدم و او به من چنان و چنان گفت و چيزى از او به دست من نيست . دختران خرد دارم كه آنها را در بدترين وضعى بجاى گذاشتهام ، مرا از اينجا نجات بده كه